اميرصدراي 28 ماهه
سلاااام مرد كوچك مامان 

شيرين زبوني ها و شيرين كاري هات خيلي بيشتر از اونه كه بخوام توي چند سطر بنويسمشون اما تعداديش رو اينجا برات به يادگار ميذارم 
ياد گرفتي خودت سوار صندلي ماشينت ميشي و داري تلاش ميكني كمربندتم خودت ببندي، لباساتو خودت درمياري و گاهي ميتوني خودت هم بپوشيشون. كفشات كه جلوباز هستن هم اكثر اوقات خودت پات ميكني، وقتي ميريم دستشويي هم همه كاراتو خودت ميكني و موقع بيرون اومدن هم دمپايياتو جفت ميكني كنار ميذاري مياي بيرون ... ماشالا پسر مستقل مامان 

ياد گرفتي ميگي بيا يه بازي جالب بكنيم، بيا يه نقاشي جالب بكشيم. يبار كولر روشن بود عطسه كردي گفتي كولرو خاموش كن سرما ميخورم بيني م مياد بعد بايد برم دكتر آمپول بزنم
وسط حرفا و بازيات هي ميگي اشكال نداره ...با خودت ميگي آبو ريختي؟؟ اشكال نداره، پي پي داري؟؟ اشكال نداره بيا تو پوشكت بكن
يبار داشتيم بازي ميكرديم بهت گفتم صبر كن برم غذا رو هم بزنم بيام گفتي بابا هم بزنه تو هم نزن خسته ميشي!! اسم بيشتر غذاها هم بلدي، تا موقع شام ميشه ميگي بههههه مثلا ماكيكي يا بهههه الويه، از بابا ياد گرفتي بهم ميگي خااانوم زحمت كشيدي!! كلا زياد بهم ميگي خانوم، يبار گفتي خااانوم بيا اين ظرفو از من بگير، خااانوم كيچار ميكني؟ 

چندبار ديدي بابا لامپ لوستر رو عوض ميكنه عاشق اين كار شدي، مدام ميگي غذا بخورم بزرگ بشم دستم به لوستر برسه. وقتي ميخوايم بريم بيرون با كل وسايل خونه خدافظي ميكني هي ميگي خووادظ خووادظ 
بعد كه ميريم پايين ميدويي گوشه ديوار پاركينگ مي ايستي ميگي شما سوار بشين من راهنمايي ميكنم، انقدررر قشنگ و ناز و جيگر دستاي كوچولوتو تكون ميدي و راهنمايي ميكني بعدشم بابايي ميگه اگه اميرصدرا راهنمايي نميكرد نميتونستيم از پارك بيرون بيايم هااا 

بابا بهت گفته وسايلتو به ديوار نكش خراب ميشه، يه روز ديدم ماشينتو كشيدي به ديوار بعد خودت گفتي چرا كشيدي؟؟ بابا نگفت نكش؟؟ ها نگفت؟؟
يه بار تو شلوارت يه كوچولو جيش كرده بودي گفتم چرا جيش كردي اميرصدرا؟؟ كار بدي كردي ... يهو گفتي منو اذيت نكن ماماني!! اگه يه لباس نو بپوشم يا ظاهرم تغيير كنه فوري ميگي بهههه مباركه خوشگل شدي ماماني، يبار گفتي چه شلوار قشنگيه صورتيم هست 


آخه از كجا بلدي اين چيزا رو جوجههههه
يه بار آب كمپوت آلوورا رو ريختم تو شيشه ت بخوري يه دونه آلوورا كوچيك هم از دستم در رفت افتاد تو شيشه، يهو گفتي مامان بيا اين دندون رو از اين تو دربيار 
ماشالا انقدر روابط اجتماعيت عاليه تا كسي رو مي بيني شروع ميكني يه داستاني چيزي براش تعريف كردن، وسطاي داستان هم چندبار ميگي خب؟؟؟؟ اونوقته كه ميخوام برات غششش كنم عسليييييي. يك بار عمو اومده بود خونمون، وقتي كه رفت سراغشو ميگرفتي گفتيم سوار هواپيما شد رفت كه بره سركار، ديگه از اون موقع مرتب ميگي ميخوام سوار هواپيما بشم برم سركار ... فدات بشم تو انقدر باكلاسي هر روز با هواپيما ميري سركار 

يه كار خيلي عالي كه ياد گرفتي اينه كه قشنگ يه داستان رو از اول تا آخر تعريف ميكني و حتي از قوه تخيل هم استفاده ميكني، بابايي هم داستان هاتو تبديل به نقاشي ميكنه كه تا الان اين چهار تا هستن، رنگهاي نقاشيا هم با كمك همديگه انتخاب ميكنين






خاله مهد كودك گفت شما صبحانه نميخوري اونجا، براي همين ميبرمت توي سلف خودمون صبحانتو ميدم ... با همه همكارا صحبت ميكني و بهشون ميگي بياين سر ميز ما بشينين، يكي از دوستا و همكارام رو كه قبلا توي اتاقم ديده بودي تا ديديش شناختي بهش گفتي رئيس بيا اينجا 
ديگه انقدر همه خنديدن شما هم خوشت اومده هر روز سراغ رئيس رو ميگيري. صبح ها كه ميخواي بري مهد ميگي نميرم و يكم نق ميزني، ديگه بايد كلييييي باهات صحبت كنم تا راضي بشي بري و گريه نكني ... ظهرهام كه ميام دنبالت تا اسمتو صدا ميزنن يا منو ميبيني بدووو كيفتو برميداري ميري تو اتاق بازي ميگي نريم خونه همينجا بمونيم، بازم بايد كلييييي صحبت كنم كه مامان جان بيا بريم فردا دوباره ميايم 

يه روز تو راه برگشت از مهد لپ يه ني ني رو كشيدي طفلك دردش اومد گريه كرد خيلي ناراحت شدم، تو خونه بهت گفتم فردا برو بگو ببخشيد معذرت ميخوام ... فوري گفتي اونم بايد به من بگه خواهش ميكنم 
مدير مهد يه روز بهم گفت داشتم يكي از همكارا به اسم مرضيه رو صدا ميكردم پسرت از تو كلاسش اومده بيرون داد ميزنه مرضيههههه بيا ديگه 
راستي اين ماه تولد سنا هم بود؛ از وقتي متوجه شدي مرتب ميگفتي تولد تولد تولدت مباركه دست بزنين كادو بدين ... خيلي هم تولدش خوش گذشت و شما و سنا هم حسابي پفيلا خوردين و رقصيدين 







اميرصدراي 28 ماهه 
